+ - x
 » از همین شاعر
1 گرد راه
2 در انتحار لحظه ها
3 پارسی
4 انتظار
5 ملت من
6 سفر بخير برو
7 دو رباعی
8 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
9 با یاد چشمهای تو
10 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 در رزم زندگی
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 گرمابه دهر جان فزا بود
 شهر ما خوبترین شهر زمین
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 در شهر شما یکی نگاریست
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 مرا هر لحظه منزل آسمانی
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *