+ - x
 » از همین شاعر
1 بگو
2 بسوز
3 از برای تو
4 بازآی
5 مست شبرو

 » بیشتر بخوانید...
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 ای صید رخ تو شیر و آهو
 صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
 چلو
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآی كه چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى است

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *