+ - x
 » از همین شاعر
1 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
2 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
3 مسافرازسفردلسرد می آید
4 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
5 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست

 » بیشتر بخوانید...
 غدیر
 تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 آن کس که به بندگیت آید
 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 ببست خواب مرا جاودانه دلداری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاعر

شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
در یک غروب تلخ، دلش غم گرفته است

شاید زلال قطره ی اشک عجیب او
از برگ شاعرانه ای شبنم گرفته است

پیش از شروع خوردن گندم کمی دلش
در پنجه های وسوسه پی هم گرفته است

بعد از تمام خستگی نومید تر هنوز
در پشت انتظار خودش دم گرفته است

فرسوده در ترانه ی احساس خود، ولی
از شانه های زمزمه محکم گرفته است







* * *


شاید که مرده شاعر و این گونه بی دریغ
باران به روی پنجره نم نم گرفته است


برگرفته از تارنمای خراسان زمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *