+ - x
 » از همین شاعر
1 بوزینه و انسان
2 باده ی عرفان
3 آیت غرور
4 رنگه هویت خود باخته اند
5 خروش خفته
6 آرزو
7 تبعیدگاه
8 نخل امید
9 رباعیات
10 شهپر خاکستر

 » بیشتر بخوانید...
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 آخر گهر وفا ببارید
 آنچ در سینه نهان می داری
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 آتش عشق تو قلاووز شد
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

درخلوت سكوت

آنگه كه باد شانه به گیسوی شب كشید

مهتابها به بستر مردابها شكست

آنسو . . .

میان جنگل خاموش و خوفناك

جمعی كلاغ پیر

با بالهای ریخته، منقارهای سرد

بنشسته برفراز درختان جنگلی

برشاخه های خشك و پر ازغوله های برف

◘ ◘ ◘

در زوزه های وحشی باد ستیزه جو

ناگاه درب چوبی آن كلبه بازشد

باصوت ناله یی

طفل یتیم برهنه پایی برون جهید

باجامه های پاره تر از قلب ریش من

از بركه های آبی چشمش زلال اشك

لغزیده بود نرم به دامان گونه ها

تصویر یأس بود

تصویر درد و رنج

تصویری از حكایت احساسهای ما

آهسته سوی گور پدر گشت رهنورد

تا اشك غصه ها بچكاند به روی قبر

بر روی گور سرد

آنجا رسید زود

در شهر خامشان

برداشت بانگ كای پدر مهربان من

این وقت خواب نیست

تا كی میان سینهء این خاكهای سرد

آرام خفته یی؟

برخیز!

درخانه نیست نان

آن مادر مریض من افتاده روی خاك

یخ بسته است اشك به دامان چشم او

امشب هزار مرتبه او را صدا زدم

گویی زمن فسرده، جوابم نمیدهد

یا مرده است او؟!

آن طفلكان كوچهء ما شاد و شادمان

همدوش با پدر سوی مكتب شوند و ما

درفكر آب و نان

برخیز!

احساس مرده است

انسان نمانده است

جز دست سرد سلی انسان نمونه ها

دست نوازشی به سر گونه هام نیست

برخیز و سرد پیكر لرزندهء مرا

بهر خدا تو تنگ در آغوش مهر گیر

دستان كوچكم

ازسردی و گرسنگی ازكار رفته اند

برخیز

بر . . . خیز . . .

◘ ◘ ◘

فردا كه آفتاب

زد خیمهء سپیده به دامان صخره ها

وانگه كه نور بوسه زروی افق گرفت

وز شرم گونه های افق گشت سرخرنگ

آن پیره زاغها

هریك به روی لوحهء قبری نشسته بود

آرام میگریست

احساس شان زدیده آن صحنهء غمین

بیدار گشته بود

◘ ◘ ◘

ناگاه صوت نالهء آن درب كلبه باز

تا نیمه راه گنبد نیلینه سركشید

وان در گشوده شد

بردوش چند مرد غریب و خمیده قد

تابوت چوبی یی به برون ره كشیده بود

در سینهء شكستهء تابوت آرزو

نعش جوان مادر آن طفل خفته بود

آن مردم غریب

تابوت را به مقبره ها راهبر شدند

تا آرزوی سوخته را زیر سقف گور

پنهان زچشم كور دل آدمان كنند

چون ره تمام شد به سر گورهای سرد

تابوت را نهشته بدیدند ناگهان

آن طفل نیز بر سر آن گور مرده بود! . . . .


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

سیدزمان هاشمی :

این شعر فوق العاده است احساس هر انسان کور را بیدار میسازد.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *