+ - x
 » از همین شاعر
1 آزادی
2 آزادی
3 تحفه ی عید
4 خمخانه ی عشرت
5 خشم
6 بز همسایه ی ما
7 توسن سرشت
8 نور امید
9 رباعیات
10 سکوت قرن

 » بیشتر بخوانید...
 گذرم بود زمانی به ره مردابی
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 ای یار یگانه چند خسبی
 انتظار
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 ای آنک تو شاه مطربانی
 بسوزانیم سودا و جنون را
 خسته
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

به استاد ( آیینه )



كسی زانسوی اقیانوسها

در روزگاری گفته بود : انسان،

تبار و ریشة بوزینه گان دارد

ولی اینسوی اقیانوسها میبینم عكس گفتة او را

من اینجا بارها میبینم آن بوزینه گانی را

كه تنها چهره شان با آدمی همرنگ و همسان است

- نه در گفتار و در كردار و در پندار

من آدمگونه هایی را به گرد شهر میبینم

كه تندیس صدای تند یابو هایشان زولانه میپاشد

و ازفریاد رعد آسای شان در جنگل تاریخ

هزاران ساقه های انتقام و خشم میروید

كسانی را كه چوب دست خود را جامة چرمین به تن كردند

و چركین زخمهای كهنه را

- در پردة تیمار ها

خونباره میسازند

و اما خویشتن را ( اشرف المخلوق ) میخوانند

◘ ◘ ◘

چه سان پس میتوان گفتن؟

كه انسان در تبار و در نژاد و ریشه از بوزینه شد پیدا

و شاید . . .

آدمی آنسوی اقیانوسها در نسل از بوزینه می آید

و اینسو از تبار آدمی بوزینه میروید





دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *