+ - x
 » از همین شاعر
1 اندر ستایش خدا
2 ترا در خویش می بینم
3 خشم
4 آشوب تخیل
5 ترا با خویش میبینم
6 خمخانه ی عشرت
7 ای زادگاه من
8 طفل یتیم
9 بانگ آشنایی
10 تحفه ی عید

 » بیشتر بخوانید...
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 فصل وصل
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 تو چشم شیخ را دیدن میاموز
 صدای مرا می شنوی؟
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو ای خوابیدة دوران ازین غفلتسرا برخیز

سواد رنگ و بو بفریفتت پا شو زجا برخیز

نفس جولانگة عمر است ترک سود و سودا کن

ز فریاد هوس بگذر به سوی آشنا برخیز

ز غرقاب نگونساری سر و گردن فراز آور

تهورکن، تلاطم کن به طرف کبریا برخیز

خمار آلودة وهمی تو در خمخانة عشرت

ز مینای صفا نوش و زمحراب دعا برخیز

ستیغین صخره های فتح را معراج میباید

چوبلبل نوحه خوانی کی سزدهمچون هما برخیز

جنون یأس میجوشد میان سینه ها اکنون

طلسم این خموشیها شکن با مدعا برخیز

ز حرف ما و من جز نقش فرقت برنمی آید

خروش هرزگی بگذار با توحید ( لا ) برخیز

میان پیکر هر ذره موج عبرتی خفته

برافگن پردة ظلمت پی این ماجرا برخیز

درین پهنای اخگرها که خون سرمایه شد آن را

لهیب شعله ها خنددکه هان ای بیوفا برخیز

بود فرجام ره این کاروان را چشمة خورشید

به سوی کاروان بشتاب با بانگ رسا برخیز

فراق نشة هستی دو عالم در بغل دارد

زمینگیر طمع پا شو عنانگیر غزا برخیز

سخن آخر که در بنیان مرصوص ابرمردان

نه چون محراب در خمیازه شو مأذن نما برخیز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *