+ - x
 » از همین شاعر
1 گلدان
2 بز همسایه ی ما
3 ستاره (ادبیات کودک)
4 فردای دیروزین
5 بهار
6 شهپر خاکستر
7 دمی با حافظ
8 رقص آتش
9 تحفه ی عید
10 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار

 » بیشتر بخوانید...
 می دمد صبح و کله بست سحاب
 از لب یار شکر را چه خبر
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 لعل بدخشان
 دو چشم آهوانش شیرگیرست
 خزان
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 آن کس که به دست جام دارد
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از فراق نکهت صهبای دست یار
روی سفر به جانب عقبی نهاده ام

از قلقل صراحی و مینا بریده ام
بر دل نشان اشک زلیخا نهاده ام

من از شرار شعلة خاموش اضطراب
زیر و بم خروش به بالا نهاده ام

ازنوبهار وغنچه وگل چونکه نیست سود
سرمایه را به بنیة غمها نهاده ام

من درمیان نوحه سرایان این چمن
بردل هوای همت عنقا نهاده ام

من بر فراز درة موهوم آرزو
در پای دل صد آبله برجا نهاده ام

در پیچ و تاب وادی گلرنگ التماس
تسخیر دل به ناوک لیلا نهاده ام

چون آرزوی راهگشایان انتظار
مشاطة امید به سودا نهاده ام

از توسن سرشت چو نبود رة فرار
زینرو به دیر و صومعه هم پا نهاده ام

اندر دل سیاه شب و دامن سحر
آهنگ سوی عالم بالا نهاده ام

چون اختران رود دل انگیز کهکشان
سر درمیان سینة دریا نهاده ام

دلگرمی جنون نشد آواره از کنار
ناچار سر به دامن صحرا نهاده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *