+ - x
 » از همین شاعر
1 تعریف شعر
2 مادر
3 آشوب تخیل
4 بوزینه و انسان
5 تحفه ی عید
6 آزادی
7 خروش خفته
8 بز همسایه ی ما
9 نخل امید
10 ترا با خویش میبینم

 » بیشتر بخوانید...
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 می لغزد
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 یک بغض جن گرفته گلوی مرا گرفت
 عصر بی فال
 زنهار مرا مگو که پیرم
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 احساس
 برخیز و صبوح را برانگیز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عجب شبیست چه خوش ماهتاب میبینم
به سوی کوه به صد اضطراب میبینم

به آسمان نگرم ابرهای پاک و نفیس
بدین زمین همگان را شباب میبینم

به شاخسار درختان سرکشیدة باغ
نوای بلبل و شور عقاب میبینم

ستارة سحری کاش بخت بنده بدی
که بخت خویش به چشمم سراب میبینم

ز هجر و دوری جانان بسی ستم دیدم
که تا کنون ز فسونش عذاب میبینم

مگر تو ای دل غافل مرو به جادة عشق
که ناتوانی تو من به خواب میبینم

غیور باش و صبور و دلیر و باهمت
وگرنه کار تو همچون شراب میبینم

بنوش بادة عرفان و ترک سوداکن
که فتح و نصرت تو با شتاب میبینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *