+ - x
 » از همین شاعر
1 آیت غرور
2 تبعیدگاه
3 اندر ستایش خدا
4 کیستم من
5 بهار
6 رنگه هویت خود باخته اند
7 پاییز
8 کویر
9 باریکه راه سرنوشت
10 خمخانه ی عشرت

 » بیشتر بخوانید...
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 عاشقی و آنگهانی نام و ننگ
 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
 خوش بود فرش تن نور دیده
 باران
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
 شهپر خاکستر
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سایه های گنه آلود و سیاه

دست در دست سکوت

پرده بر پیکر شهر افگندند

پرده یی شوم و سیاه

بازهم بر سر این شاخچه های بیروح

بومها می آیند

و به آهنگ بد و جانفرسا

همگان میگویند:

باز پاییز رسید

فصل دمسردی و خاموشیها

فصل بیحاصل و نومیدیها

هدیه اش جامة زردی به تن سرد زمین

زرد برگان درختان تک تک

در نخستین دم مرگ

میتکانند به هنگام فراق

لرز و لرزان به سوی شاخچه ها دست وداع

شهر بیمار شود

سردی یأس به بنیاد تنش چیره شود

روح افسردگی از زندگی نافرجام

رگ رگ کالبدش را کاود

نتپد در تن این شهر دگر دل باشوق

وان پرستو ها نیز

که ز زردی بدشان می آید

واژة غربت و تنهایی را

در رگ زمزمه های میبندند

پس ازان . . .

نا امیدانه به شهر دگری میکوچند

چون همه میدانند

زرد معنای جدایی دارد

◘ ◘ ◘

من درین کشمکش ناهموار

سرد و وامانده و حیران شده ام

و نمیدانم هیچ . . .

به کجا بشتابم؟

به کدامین طرف آواره شوم

چون کنم عزم سفر با دل آگنده زیأس؟

که به دل ذوق تمنایی نیست

به کجا بشتابم؟

به کدامین طرف آواره شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *