+ - x
 » از همین شاعر
1 انتظار
2 کوچ
3 دود
4 تبر
5 جنوب طوفان است
6 حسرت

 » بیشتر بخوانید...
 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد
 آن یار کز او خانه ما جای پری بود
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
 حرم دام
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 در این رقص و در این های و در این هو
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

بستر و بالین خود را سنگ خارا کرده ام
لحظه های زندگی را غرق سودا کرده ام

هر کجا گل کاشتم خاری برون آمد پدید
شعر را آخر رفیق روز تنها کرده ام

هستیم در نیستی گم گشت در غوغای دهر
ساحل خود را فدای موج دریا کرده ام

دیو شب را بسته ام با دیده بینای خود
از سکوت شام تارم بزم برپا کرده ام

ناله های آتشینم شعله یی گر می کشد
با غزل های ترم خاموش گرما کرده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *