+ - x
 » از همین شاعر
1 تبر
2 انتظار
3 جنوب طوفان است
4 حسرت
5 دود
6 کوچ

 » بیشتر بخوانید...
 ز قند یار تا شاخی نخایم
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
 خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 ز علم چاره سازی بی گدازی
 تبر
 هرچه سیبی که داده بود خدا
 تابکی
 کفر و دین
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقتی که صد تبر به بن ریشه میزنند
پنداشتی که پای تو را تیشه میزنند؟

گر بار و برگ سبز شود از درخت تو
آتش به تار و پود همین بیشه میزنند

یک چند مهمان تو گردند درخت پیر
یک چند گیسوان تو را شانه میزنند

یک چند روز های تو را سبز میکنند
یک چند بر نهال قدت بوسه میزنند

یک چند ناز تو بخرند از برای خود
یک چند بر ضیافت خود چانه میزنند

آنگه که راه پنجره هایت شکسته شد
ترکت کنند و سنگ بر این سایه میزنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *