+ - x
 » از همین شاعر
1 زمانه کج روشان را به بر نکشید
2 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
3 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
4 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
5 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
6 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
7 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
8 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
9 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
10 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم

 » بیشتر بخوانید...
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 نرد کف تو بردست مرا
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 شعر من نان مصر را ماند
 چون بزند گردنم سجده کند گردنش
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۵

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *