+ - x
 » از همین شاعر
1 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
2 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
3 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
4 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
5 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
6 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
7 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
8 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
9 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
10 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود

 » بیشتر بخوانید...
 بودن
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 زندگی بشتافت، یا من؟
 لگد
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید

۴.۷
امتیاز: ۴.۷ | مجموع آراء: ۶

اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
پلنگ زخمی ات را در دلِ مرداب بگذاری

مرا کشتی بسازی، کاغذی، از روی لجبازی
پر از سنگم کنی، بعداً میان آب بگذاری

بمان همسایه ها سَیلت کنند انگار چیزی نیست
دلی را توته توته کرده در بشقاب بگذاری

من از پایان دنیا، از تو، از تقدیر می ترسم
که بعد از مرگ من، عکس مرا در قاب بگذاری

به شرطی حاضرم هرگز جگرخونت نبینم که
قدم بر روی چشم نوکرت، ارباب! بگذاری

چه خواهد شد اگر روزی بیایی خانه ام، مریم!
سرت را روی زانویم به وقت خواب بگذاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *