+ - x
 » از همین شاعر
1 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
2 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
3 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
4 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
5 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
6 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
7 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
8 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
9 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
10 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده

 » بیشتر بخوانید...
 ساقه در بیهوایی
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 سلیمانا بیار انگشتری را
 نشسته ای سر سنگی
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 ز در درآ و شبستان ما منور کن
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۴

یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوریِ تو را دل به کجا برده رفیق

فرصتی هست، بگو هر چه دلت می خواهد
نشود، گپ بزنی پشت سرِ مرده رفیق

کار من نیست، اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بر درت آورده رفیق

من تو را دوست ندارم، چه قدر وحشتناک!
آه! این جملۀ تو مغز مرا خورده رفیق

کاش می بود، کمی تاب مقابل شدنت
پیش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق


فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتَکی، لای کتابت گل پژمرده رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *