+ - x
 » از همین شاعر
1 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
2 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
3 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
4 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
5 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
6 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
7 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
8 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
9 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
10 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد

 » بیشتر بخوانید...
 ای آمده از عالم روحانی تفت
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 با هوش پدر
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 طرح یک خالق زن
 دریا
 آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
 رواق منظر چشم من آشیانه توست
 خدایگان جمال و خلاصه خوبی
 قصیده ی نور

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
آتشی را در دل مردی چنان انداخته!؟

عشق شاید حس پنهانی ست در من، از قدیم
اندک اندک، کاردی در استخوان انداخته

خواستم، شعری بگویم، از قضا چیزی نشد
هیبت روی تو ما را از زبان انداخته

خواب دیدم اسکلیتم را که می گفت: آخ آخ
مشت مشت از قوغ دوزخ در دهان انداخته

می کَشم از کاسه چشمت را اگر دستم رسد
بی پدر! دل را به جنجالِ کلان انداخته

کاش می شد مثل هم بودیم مریم! زنده گی،
تا بجنبی، آدمی را از توان انداخته

آسمان در سینه اش مهتاب را جا داده است
شاعری را یاد یار مهربان انداخته*


* بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
رودکی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *