+ - x
 » از همین شاعر
1 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
2 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
3 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
4 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
5 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
6 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
7 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
8 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
9 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
10 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی

 » بیشتر بخوانید...
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
 ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 کوکنار
 زنده گی
 گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
کوه را نقش زمین کرده به فریاد آورد

رقص پیغمبر پیری چه تماشا دارد؟
بوی پیراهن خونین تو را باد آورد

آ نکه گردن زد و سر را به کف دست گرفت
تا به پیش قدمت هر قدر افتاد، آورد

مثل یک زخم، تۀ خاطره ات می ماند
ناله یی را که کسی از دل ناشاد آورد

طعم شیرین کبابی که تو را سیر کند
باید از مغزِ سرِ مردۀ فرهاد آورد

شعر ما را به جز از خاک دلی نام نکن
آن چه عشق تو به این خانۀ آباد آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *