+ - x
 » از همین شاعر
1 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
2 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
3 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
4 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
5 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
6 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
7 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
8 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
9 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
10 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت

 » بیشتر بخوانید...
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
 من اگر مستم اگر هشیارم
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 ادر کاسی و دعنی عن فنونی
 گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
 خودکاوی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
احمق که هیچگاه سرت حق نداشته

دردی که ذره ذره مرا خورد، تا به حال
در خاطرش، زمین معلق نداشته

از ما به نزد دوست سلامی ببر، بگو
دنیا به جز کثافتِ خندق نداشته

دیوانه ها مظاهره کردند، باز هم
بازار قلب غمزده رونق نداشته

بنویس پای عکس رفیقت، درشت تر
مردی که زنده گیِ موفق نداشته

خود را به سنگ و چوب زدیم از قضا جهان
پاسخ برای مسأله، مطلق نداشته

برسنگ گور عاشق خود بند بسته کن
مریم! به این زیارتِ بیرق نداشته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *