+ - x
 » از همین شاعر
1 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
2 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
3 مست ها دروغ نمی گویند
4 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
5 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
6 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
7 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
8 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
9 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
10 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری

 » بیشتر بخوانید...
 کیست در این شهر که او مست نیست؟
 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
 قصه ی عشق
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 هدیه
 ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
 ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
 عشق را جان بی قرار بود

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۸

نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
غم این سینۀ سودازده را پاک کنی

کاشکی معجزه می شد که بیایی و کمی
یادی از عاشق دیوانه و بی باک کنی

آرزو را همه از گور بیاری بیرون
سینه ها را بزنی، پاره کنی، چاک کنی

برسی مثل خماری، سر معتادت را
فارغ از دغدغۀ سگرت و تریاک کنی

تو بگو کیستی آخر که به این آسانی
مرده ها را همه سر زنده و چالاک کنی

نشده چشم تو از چشم بشرمد، مریم!
تا به کی قلب مرا خسته و غمناک کنی


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Rahim Amini:

این بسیار مقبول است
نشده چم تو از چشم بشرمد مریم !
تا به کی قلب مرا خسته و غمناک کنی




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *