+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
2 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
3 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
4 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
5 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
6 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
7 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
8 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
9 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
10 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده

 » بیشتر بخوانید...
 جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 اول
 خیانت کردی اما...
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
 سونامی فریاد
 خورشید به گل نهفت می نتوانم

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
یک زن شبیه سایه، در رو به روی دریا

یک سایه، نی که شاید، زن خاطرات خود را
پیچید لای کاغذ، انداخت سوی دریا

عطری که ناگهانی، از جسم سایه برخاست
انگار، باد وحشی آورد بوی دریا

امواج در حقیقت، بُغضِ دلِ زنی بود
آواز داده بودش، آن را گلوی دریا

مهتاب پشت ابری، گم گشت بعد انزال
تاریک شد محیطی، در تابلوی دریا

در دور ها صدای اندوه ناک یک زن
گاهی شنیده می شد، با های و هوی دریا

جز خاک تیره آدم، خوشبختی اش چه باشد؟
ماهی به دل چه دارد، جز آرزوی دریا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *