+ - x
 » از همین شاعر
1 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
2 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
3 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
4 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
5 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
6 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
7 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
8 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
9 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
10 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 تموزباره
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
 مرا به خانه ام ببر
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 بازگشت
 قصه سنگ و خشت
 افند کلیمیرا از زحمت ما چونی

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
یک زن شبیه سایه، در رو به روی دریا

یک سایه، نی که شاید، زن خاطرات خود را
پیچید لای کاغذ، انداخت سوی دریا

عطری که ناگهانی، از جسم سایه برخاست
انگار، باد وحشی آورد بوی دریا

امواج در حقیقت، بُغضِ دلِ زنی بود
آواز داده بودش، آن را گلوی دریا

مهتاب پشت ابری، گم گشت بعد انزال
تاریک شد محیطی، در تابلوی دریا

در دور ها صدای اندوه ناک یک زن
گاهی شنیده می شد، با های و هوی دریا

جز خاک تیره آدم، خوشبختی اش چه باشد؟
ماهی به دل چه دارد، جز آرزوی دریا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *