+ - x
 » از همین شاعر
1 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
2 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
3 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
4 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
5 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
6 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
7 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
8 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
9 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
10 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است

 » بیشتر بخوانید...
 تا با تو قرین شده ست جانم
 ای یار یگانه چند خسبی
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 مصیبت هشیاری
 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم
 مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 سلیمانا بیار انگشتری را
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
بر صورت وحشت زده ات چنگ بینداز

تا باورت آید، دل تنگِ بنی آدم
یک بار نگاهی به تن سنگ بینداز

یا ماچه سگی را بدوان، کوچه به کوچه
هر جا که نری بود، بِبر جنگ بینداز

اندوه مرا دور سرت، خوب بچرخان
پرتش کن و در درۀ سالنگ بینداز

هر روز، من و حادثۀ گندم و شیطان
تف بر رخ این آدم بی ننگ بینداز

ترسم که خرابی نکند تسمۀ چرمی
بر گرد گلویت، گرهی تنگ بینداز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *