+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
2 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
3 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
4 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
5 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
8 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
9 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
10 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت

 » بیشتر بخوانید...
 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
 تو می دانی صواب و ناصوابم
 سؤالی دارم ای خواجه خدایی
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 امروز نگار ما نیامد
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
ماه می تابید و آمد قطره قطره آب شد

دست هایم را به محض رفتنت، آتش زدم
چهره ات برگشت روی شعله هایش قاب شد

شهر هو می زد که عطرت را شمالک پخش کرد
روی سیم برق، زاغی ناگهان بیتاب شد

کوه بودم، حیف! دوری نقطۀ پایان نداشت
عاقبت کوهی، فُسیلِ شانه اش محراب شد

باز روزی، چشمهایت داستان دیگری ست
نوش دارویی، دلیل مرگ این سهراب شد

مرد و زن، پیر و جوان روی خیابان ریختند
عشوه ات روزی که در یک روزنامه چاپ شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *