+ - x
 » از همین شاعر
1 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
2 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
3 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
4 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
5 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
6 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
7 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
8 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
9 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
10 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است

 » بیشتر بخوانید...
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 خداوند خداوندان اسرار
 شام جدایی
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 شبانه
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 یک حمله و یک حمله کمد شب و تاریکی
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۶

شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
نگاه مضطربت مرده را تکان می داد

به روی دامن سبزت پرنده یی افتاد
برای این که تنت بوی آسمان می داد

من و تو روی بَرنده، نگاه می کردیم
...گدای پیر به سگ های کوچه نان می داد

چه آرزوی بزرگی، که کاش آیینه!
درون مردم نامرد را نشان می داد

شکایت از چه کنم هر کسی رفاقت کرد
دروغ مسخره یی را به خوردمان می داد

اگر به خانه ی من آمدی شراب بیار
خلاف طعم لتی که پدرکلان می داد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *