+ - x
 » از همین شاعر
1 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
2 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
3 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
4 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
5 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
6 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
7 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
8 زمانه کج روشان را به بر نکشید
9 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
10 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری

 » بیشتر بخوانید...
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 تصنیف مادر
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
 صبحگاه مراد
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
این شهر در گرفته، گرفتار کوری است

ما را غم بهشت و جهنم به کار نیست
چیزی که هست، دغدغۀ مرگ و دوری است

یک عمر توته توته شدم تا غزل شدم
یک بار کس نگفت که حالت چه طوری است؟

تقدیر هر رقم که دلش خواست، می زند
تقدیر، سنگ و شیشۀ آدم بلوری است

دیوانه ایم و هیچ کسی درک مان نکرد
دیوانه را خدا زده، کوه صبوری است

هرگز تو از رسیدن پاییز غم نخور
این سرنوشتِ روشنِ گل های سوری است


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

waqidullah sarwari:

brilliant




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *