+ - x
 » از همین شاعر
1 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
2 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
3 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
4 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
5 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
6 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
7 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
8 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
9 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
10 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است

 » بیشتر بخوانید...
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 بیست و نهم
 ساقی ز پی عشق روان است روانم
 حیله های رقصان
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
گرچه دیگر دل انسان غریب از هیجان افتاده
آن چه قلب من و دنیای مرا مثل خودم میفهمد
عینک قصه نویس یست که پهلوی رُمان افتاده
ترسم آن است که دیدار من و تو به قیامت بکشد
قلب یک مرده از این فکر، دوباره به تکان افتاده
خانه تاریک و غم انباشته از نالۀ «احمد ظاهر »
ماه از پنجره داخل شده و بر پلکان افتاده
کاش حافظ! تو سر از گور برآری و تماشا بکنی
که دهان و دل ما از نفسِ مشک فشان افتاده*
ناگهان نزد تو روزی زن همسایه بیاید که بِدو
پشت دروازۀ تان، مردۀ یک مرد جوان افتاده

***

*نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
حافظ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *