+ - x
 » از همین شاعر
1 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
2 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
3 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
4 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
5 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
6 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
7 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
8 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
9 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
10 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد

 » بیشتر بخوانید...
 بیا بیا که تویی جان جان سماع
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
 بگو از من به پرویزان این عصر
 ای دل بی بهره از بهرام ترس
 هر ثانیه چو قرن بمیرد
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
 تو هر جزو جهان را بر گذر بین
 ای قاعده مستان در همدگر افتادن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
یک مزرعه تریاک تو، در رگ رگ من گد شده باشد
از مردم این قریه گرفتم پی آرامش خود را
گفتند که گهواره ام، آغوش تو شاید شده باشد
لبخند قشنگی، سر داری بِبرد صاحب آن را
منصور جدیدی اگر این مرتبه مرتد شده باشد
آن قدر برایم نفس دوست مکدر شده، ترسم
آیینه در ایضاح دل و چهره، مردد شده باشد
بگذار مرا طعمۀ سگ ها بشوم، رفتنت اکنون
مانند قطاری ست که از روی سرم رد شده باشد
حالا که به گل یا به گلوله بزنی، من چه بگویم
یک لوحۀ سنگی، سپرِ صاحبِ مرقد شده باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *