+ - x
 » از همین شاعر
1 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
2 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
3 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
4 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
5 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
6 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
7 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
8 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
9 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
10 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده

 » بیشتر بخوانید...
 عاشقی و بیوفایی کار ماست
 در میان جان نشین کامروز جان دیگری
 بار دگر آن آب به دولاب درآمد
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
 کبریت
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
کی به معشوقه رسید هست که جُبران برسد
برگ خشکی که از این شاخ فرو می ریزد
می رود تا غم پاییز به پایان برسد
بین سرمایه و اسلام و سیاست کردن
سهم ما کاشکی آرامش وجدان برسد
گرگ ها زوزه کنان سر به بیابان بنهند
ناگهان بوی تو از سمت بیابان برسد
سده ها شد به حماقت، د ل خود خوش کردیم
به نمازی که در این بادیه، باران برسد
پلک بر هم بگذاریم و فقط پیر شویم
اندکی بعد، اجل با لب خندان برسد


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

zamir ahmad:

ostad to az aomq qalb ma sher mesarayee omrat daraz bad khanda bar labanat




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *