+ - x
 » از همین شاعر
1 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
2 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
3 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
4 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
5 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
6 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
7 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
8 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
9 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
10 مست ها دروغ نمی گویند

 » بیشتر بخوانید...
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 سوم
 خلق را زیر گنبد دوار
 بعد ها
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 سحر این دل من ز سودا چه می شد
 دو سروده تازه از شاپور احمدی
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
گرگ است ولی خود را شکلِ بره آورده
بوسیدن معشوقه جرمی ست که هر دفعه
از مقعدمان قانون، توسِ قره آورده
من مرده ام و روحِ چشمانِ سیاهِ تو
پیوسته مرا بیرون از مقبره آورده
بویت به دماغم خورد انگار شمالکها
عطر گل وحشی را از پنجره آورده
با مشت بزن، بشکن تصویر مرا مریم
شکلی که در آیینه، این مسخره آورده
خیلی متفاوت نیست احساس «هدایت »وار
این تجربه ما را هم سر پره آورده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *