+ - x
 » از همین شاعر
1 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
2 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
3 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
4 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
5 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
6 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
7 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
8 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
9 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
10 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است

 » بیشتر بخوانید...
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان
 اگر با تو نبودم
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 خودی روشن ز نور کبریائی است
 روز ار دو هزار بار می آیی

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱۰

ناگهان آمد و از کنج لبش خون می ریخت
مثل یک مار جوان در دلم افسون می ریخت

مست بود و به تماشای خودش آمده بود
آن چه را در دلِ خود داشت به بیرون می ریخت

بعد من بودم و دنیای پر از مرگ و ملال
بعد هم مرگ که در حلق من افیون می ریخت

زند ه گی گرچه مرا موم کفِ دستش ساخت
باید این بار به یک شکلِ دگرگون می ریخت

لیلی از خاطرۀ آدم شرقی کوچید
عشق آبی شد و از آلتِ مجنون می ریخت

قصه کوتاه که او آمد و من خاک شدم
آسمان خاک مرا بر سرش اکنون می ریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *