+ - x
 » از همین شاعر
1 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
2 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
3 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
4 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
5 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
6 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
7 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
8 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
9 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
10 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 اندر مذمت انواع آزادی
 چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را
 دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 چراغ اندیش
 ز خاک من اگر گندم برآید

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱۰

ناگهان آمد و از کنج لبش خون می ریخت
مثل یک مار جوان در دلم افسون می ریخت

مست بود و به تماشای خودش آمده بود
آن چه را در دلِ خود داشت به بیرون می ریخت

بعد من بودم و دنیای پر از مرگ و ملال
بعد هم مرگ که در حلق من افیون می ریخت

زند ه گی گرچه مرا موم کفِ دستش ساخت
باید این بار به یک شکلِ دگرگون می ریخت

لیلی از خاطرۀ آدم شرقی کوچید
عشق آبی شد و از آلتِ مجنون می ریخت

قصه کوتاه که او آمد و من خاک شدم
آسمان خاک مرا بر سرش اکنون می ریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *