+ - x
 » از همین شاعر
1 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
2 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
3 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
4 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
5 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
6 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
7 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
8 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
9 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
10 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد

 » بیشتر بخوانید...
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
 جنازه های متحرک
 دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردی
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر

۴.۴
امتیاز: ۴.۴ | مجموع آراء: ۵

شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
جنونِ خفته در آن چشم های قاتل بود

من و تو مثل دو ماهی، پرنده ها ساکت
دهان مسخرۀ مفتیان پر از گل بود

دو دستِ داغ که بر دَورِ گردنم پیچید
یگانه شاهد آن صحنه ماهِ کامل بود

اگر چه کشته مرا درد یک گناه، ولی
به هم رسیدن لب ها نیاز عاجل بود

دوباره قصۀ مجنون، دوباره رسوایی
که جرمِ مشترک عاشقان فقط دل بود

کنون گذشته از آن چه گذشت: می فهمم
که درکنار تو بودن، امید باطل بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *