+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
2 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
3 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
4 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
5 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
6 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
7 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
8 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
9 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
10 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان

 » بیشتر بخوانید...
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 ساقی زان می که می چریدند
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
 ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
بختی که در تمام جهان یک نفر نداشت

در سی و چند سال دویدن به خاطرت
جز خودکشی که هیچ خیالی به سر نداشت

یک عمر بر لبان تو لبخند آفرید
حتا به زیر خاک بدونت سفر نداشت

هر قدر هم که پوچ و پدر گفته «دَو» زدی
دشنام های تلخ تو رویش اثر نداشت

دنیا و مرگ و آخرتی را نمی شناخت
دیوانه جز تو دغدغۀ خیر و شر نداشت

اما تو اعتماد نکردی به عاشقت
یک بار امتحان ِ مجانی ضرر نداشت

اصلاً چه فرق داشت که بد بود یا نبود
یک قلب داغدیده برایت مگر نداشت؟

عاشق شدن گناه بزرگی ست همسفر!
او اشتباه کرد، به قرآن، خبر نداشت

حالا که نیست تکیه به تقدیر می کنی
دیوانه هیچ وقت قضا و قدر نداشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *