+ - x
 » از همین شاعر
1 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
2 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
3 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
4 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
5 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
6 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
7 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
9 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
10 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 ز اول بامداد سرمستی
 ساقی برخیز کان مه آمد
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
 دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
بختی که در تمام جهان یک نفر نداشت

در سی و چند سال دویدن به خاطرت
جز خودکشی که هیچ خیالی به سر نداشت

یک عمر بر لبان تو لبخند آفرید
حتا به زیر خاک بدونت سفر نداشت

هر قدر هم که پوچ و پدر گفته «دَو» زدی
دشنام های تلخ تو رویش اثر نداشت

دنیا و مرگ و آخرتی را نمی شناخت
دیوانه جز تو دغدغۀ خیر و شر نداشت

اما تو اعتماد نکردی به عاشقت
یک بار امتحان ِ مجانی ضرر نداشت

اصلاً چه فرق داشت که بد بود یا نبود
یک قلب داغدیده برایت مگر نداشت؟

عاشق شدن گناه بزرگی ست همسفر!
او اشتباه کرد، به قرآن، خبر نداشت

حالا که نیست تکیه به تقدیر می کنی
دیوانه هیچ وقت قضا و قدر نداشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *