+ - x
 » از همین شاعر
1 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
2 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
3 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
4 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
5 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
8 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
9 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
10 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز

 » بیشتر بخوانید...
 چهارم
 دعوت
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
 زندگی
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 بهار را باور کن
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۴

نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
دیده دیده کور گشته، طول و عرض جاده را

نیستی، اما بیا و خاطراتت را ببر
ناجوان مردانه کندی بیخ یک شهزاده را

ذره ذره، خاک راهت می شدم آخر چرا
ذره ذره، آب کردی ذرۀ آماده را

زیر دل هر شب دعایت می کنم، جز مادرم
ای خدا! هرگز نبخشی هر چه جنس ماده را

مرگ هم بی تو سراغم را نمی گیرد، ولی
آرزو دارم ببینی مرگ این دلداده را

کاش می شد زنده گی را مثل فلمی سر کنیم
کاش می شد می گرفتی دست یک افتاده را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *