+ - x
 » از همین شاعر
1 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
2 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
3 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
4 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
5 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
6 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
7 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
9 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
10 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد

 » بیشتر بخوانید...
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 دلا رو رو همان خون شو که بودی
 ما زاده کعبه ی بهاریم
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 خیک دل ما مشک تن ما
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 بیاموز از پیمبر کیمیایی
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
یک سیب در هوای تو کم کم رسیده بود

یک سیب _ نی _ مرا لب یک زن فریب داد
یک زن که سرنوشت مرا خط کشیده بود

حتا دروغ گفت که روحم دمیده است
از روح چشم های تو در من دمیده بود

شیطان مرا که سجده نمی کرد، خوب کرد
زیرا که وصف روی خودت را شنیده بود

وقتی خدا بهشت مرا _ نی _ زن آفرید
اصلاً کسی شبیه تو آدم ندیده بود

وقتی تو هم که خلق شدی باورش نشد
دیدی خودت که رنگ خدا پِک پریده بود

من گفتمش بیا و سرم را بهش بزن
اما خدا که سمت چپم را دریده بود

با این رقم هنوز از این کار راضی ام
مریم! خدای من که تو را آفریده بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *