+ - x
 » از همین شاعر
1 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
2 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
3 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
4 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
5 مست ها دروغ نمی گویند
6 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
7 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
8 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
9 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
10 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است

 » بیشتر بخوانید...
 بخش پانزدهم
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 مرا از منطق آید بوی خامی
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 مرگ
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 به اختیار گرو برد چشم یار از من

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
یک تا رفیق خوب نداری در این جهان

امشب برای روح خودت یک دعا بکن
بالای لاش گندۀ خود آیتی بخوان

نی - نی برای لاش تو آیت مجاز نیست
تُف کن بر این جنازۀ بی نام و بی نشان

دنیا پُر از سیاست و سکس و شراب شد
بابا تو را خو کشت غم مفلسی و نان

فرقی میان آدم و سگ های کوچه نیست
پر کن دهان مسخره ات را از استخوان

حالا بخوان جنازۀ این لاش گنده را
لعنت بر هر چه آدم نامرد و ناجوان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *