+ - x
 » از همین شاعر
1 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
2 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
3 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
4 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
5 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
6 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
7 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
8 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
9 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
10 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم

 » بیشتر بخوانید...
 وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری
 حیرت پرست
 آمده ای بی گه خامش مشین
 آمد آمد نگار پوشیده
 عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
 جانی که ز نور مصطفی زاد
 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
ماجرای خوب هر روزت گرفتاری شده

گفته بودی خودکشی هم چاره‏یی باشد ولی
مرگ هم در باورت مفهوم تکراری شده

سال ها در انتظار عشق موجودی که نیست
وقت آخر سهم تو تریاک و بیماری شده

زندگی چیزی ندارد غیر سکس و فلسفه
فکر کن دنیای تو در گُه و مرداری شده

فکر کن چاقو زدن از پشت بر پشت رفیق
بهترین نوع ستایش از وفاداری شده

هیچ چیز از ابتدا معنای آدم را نداشت
خلقت آدم برای خلق بی زاری شده

درک و پوچی واقعاً تلخ است اما چاره نیست
اشک تو جان برادر! بی سبب جاری شده


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

POOCH:

NICE




آشنا:

انسانهای بزرگ درباره عقاید حرف می زنند
انسانهای معمولی درباره وقایع حرف می زنند
و انسانهای کوچک پشت سر دیگران حرف می زنند




سفیدچهرى:

زيباست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *