+ - x
 » از همین شاعر
1 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
2 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
3 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
4 بکش بر دوش یا بر دار ما را
5 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
6 بی پناه بادبان
7 کوچه گرد
8 جادوگر و جاسوس
9 خسته
10 مشکل

 » بیشتر بخوانید...
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 باز رسیدیم ز میخانه مست
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 به روما گفت با من راهب پیر
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 بیا کامروز بیرون از جهانم
 صبر تلخ
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر

با گذرگاهی که صد فریاد در هر گام داشت
درتمام کوه پیچیدیم اما بی خبر

رزم بود و زخم ها خوردیم اما بی جهت
بزم بود و باز رقصیدیم اما بی خبر

برگ ما را تند باد هرزه با خود برده بود
تا کجا بی بال بالیدیم اما بی خبر

زهرخندی بود بهر دیگران پیغام ما
گاه بر خود نیز خندیدیم اما بی خبر

ابر بود و ابر بود و ابر بود و قبر بود
ماه را هم یک نفس دیدیم اما بی خبر


شنبه 1385/10/23


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *