+ - x
 » از همین شاعر
1 دارو
2 بکش بر دوش یا بر دار ما را
3 خسته
4 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
5 مشکل
6 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
7 کوچه گرد
8 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
9 بی خبر
10 جادوگر و جاسوس

 » بیشتر بخوانید...
 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 امید محال
 در ارتباط آتش و سیگار می سوزم
 عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وطن! خواهند آخر خانهء خاکسترت سازند
نجنبی گر ز جا خاک خودت را بر سرت سازند

جدا سازند از هم استخوانهای ترا، آری
به میل خود - چو بازیچه به شکل دیگرت سازند

به گوشت حلقه یی از بند بوت خود بیندازند
غلامت؟ نی، غلامت نی...غلام نوکرت سازند

نوازش میدهند از مهربانی شانه هایت را؟
بیا خود را تکان ده! این حرامی ها خرت سازند

پرت را بسته اند و میبرندت با هوا بالا
اگر پرواز اینسان است آخر پرپرت سازند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *