+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد ابر های گذشته بخیر
2 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
3 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
4 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
5 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است

 » بیشتر بخوانید...
 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 فاجعه
 می شناسد پرده جان آن صنم
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
قول هایی که پل نمی گردد به دو دنیای بی وطن شاید

عشق از رشته یی که تاریک است می تند دوک زخم و خونابه
که رود از گلوی من بالا، که بسازد به تو کفن شاید

بهتر این است از کنار دلت مثل موجی فرو شوم در خاک
تا بیابی زلال گم شده را بعد از مرگ این لجن شاید

با سر و پای باد می آیم دور دور تو گرد می گردم
آخر کار یک جنون این است که بیندازدم اتن شاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *