+ - x
 » از همین شاعر
1 در شکافهای سایه روشن قطبی
2 چرخی از شرابه های لجن

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 غبار
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 گریه تلخ
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 ای نهاده بر سر زانو تو سر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در شكافهای سایه روشن قطبی
كِتف و پوزه ی گرمسیریِ خود را فراموش كردم.
درختچه های آتشزنه و نیمكتها را می خواهم
پیش از آنكه هیكلم گُل دهد، به بازی بگیرم.
***
خانه ی خالیِ باران
مأوایی خشک
حوضچه ای خاموش
شورابه ای سست
قورباغه هایی كوچیده
به جاده ی بُران.
ما اینجاییم
تنها با صداها بازی می كنیم.
نخستین بار صدایی
از پوستی قهوه ای بر آمد
و با تیزی نیمرخم
در سایه كلنجار رفت.
و سپیده دم بر نیمكتها
آماده بود.
برف داغ
صورتهایش را
بر كِتفمان گذاشت.
و گُل می انداختیم
گُلهایی دَری-وَری

و پیچ -پیچی.
ابرها
سگ آبیهای خود را
بر خمیرِ پارک
به دنیا آوردند.
پاهای مشكی می لرزیدند.
با پوزهای تراشیده
شاید روزانه
دو سه كلمه بیشتر به كار نبریم.
با شماره ی آنها همهمه ای كردم.
***
خمیر ما می خُشكَد.
چه برازنده ایم
در خاكستر
و ساعتی مناسب
جایی كه سایه روشن
ضخیم شده است
و خاطرات را می روبد.
آخرین پرتوِ پرندگان
و پوسته ی نارنجی میوه ها
تن ما را خواهند پوشید
و همه چیز در چشمهایمان
به هم خواهد ریخت.
سایه ی شناور نیمكتها
و تَک و خشنود سگماهی
در كاشانه ی كلاغ پناه گرفته اند.
***
وقتی ریزشِ آسمان و بحارِ شرق و غرب را شنیدیم
تَر و تمیز ربِ سپیده دم را ستودیم
و چهل پارسا را به یاد آوردیم
كه از میانه ی درهم پارک گذشته بودند.
به یاد خدا، به یاد خدا كه در این شب می آفریند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *